العلامة المجلسي
515
حياة القلوب ( فارسي )
يعقوب عليه السّلام فرمود : مىدانيد كه بنيامين محبوبترين شماست بسوى من بعد از يوسف ، وانس من به أو است واستراحت من از ميان شما به اوست ، أو را با شما نمىفرستم تا پيمانى از خدا به من بدهيد كه أو را بسوى من برگردانيد مگر آنكه شما را امرى رو دهد كه اختيار از دست شما بيرون رود ، پس يهودا ضامن شد وايشان بنيامين را با خود برداشته متوجه مصر شدند . چون به خدمت يوسف عليه السّلام رسيدند فرمود : آيا پيغام مرا به پدر خود رسانيديد ؟ گفتند : بلى وجوابش را با اين پسر آوردهايم ، از أو بپرس آنچه خواهى . فرمود : اى پسر ! پدرت چه پيغام فرستاده ؟ بنيامين گفت : مرا بسوى تو فرستاده است وتو را سلام مىرساند ومىگويد : بسوى من فرستادى وسؤال كردى از سبب حزن من ، واز سبب زود پير شدن من پيش از وقت پيرى ، واز سبب گريستن ونابينا شدن من ، بدرستى كه هر كه ياد آخرت بيشتر مىكند حزن واندوهش بيشتر مىباشد ، وزود پير شدن من به سبب ياد روز قيامت است ، ومرا گريانيد وديدهء مرا سفيد گردانيد اندوه بر حبيب من يوسف ، وخبر رسيد به من كه به اندوه من محزون شدهاى واهتمام در امر من نمودهاى ، پس خدا تو را جزاى جليل وثواب جميل عطا فرمايد ، واحسان نمىكنى بسوى من به امرى كه مرا شادتر گرداند از آنكه فرزند من بنيامين را زود به نزد من فرستى كه أو را بعد از يوسف از همهء فرزندان خود دوستتر مىدارم ، پس انس دهم به أو وحشت خود را ووصل نمايم به أو تنهائى خود را ، پس زود بفرست براي من آذوقه كه يارى جويم به آن بر امر عيال خود . چون يوسف پيغام پدر خود را شنيد ، گريه گلويش را گرفت وصبر نتوانست نمود ، برخاست وداخل خانه شد وبسيار گريست ، پس بيرون آمد وامر فرمود كه براي ايشان طعام آوردند پس فرمود : هر دو تا كه از يك مادر باشند بر سر يك خوان بنشينند . پس همه نشستند ولى بنيامين ايستاده بود ، يوسف پرسيد كه : چرا نمىنشينى ؟ گفت : در ميان ايشان كسى نيست كه با أو از يك مادر باشم . آن حضرت به أو فرمود : از مادر خود برادر نداشتى ؟